آن‌ها که راه را اشتباه می‌پیمایند…

•اوت 20, 2009 • نوشتن دیدگاه

Wrong_Turn_onto_the____by_PrecociousEmber

این روزها که دیگر دل و دماغی برای امرار معاش نیست و دستانمان حتی دیگر به دعا هم نمی‌روند، زمان برای یک چیز به‌قدر کافی داریم و آن فکر کردن به حال و آینده است. از گذشته می‌توان عبور کرد چرا که آنچه بر ما گذشت بازگشتی ندارد اما فراموش کردن آن امری اشتباه خواهد بود. گذشته آیینه عبرت است و گذشته کتابی خودآموز است که انسان عاقل را به خواندن و تفکر وا می‌دارد تا از آن پند گیرد تا اشتباهاتی را که دیگران مرتکب شده‌اند تکرار نکند. هر چند تاریخ ثابت کرده که قدرت تکرار را دارد و هرجا که عده‌ای پیدا می‌شوند که روزهای قبل خود را فراموش می‌کنند از ایشان استفاده می‌کند تا حقانیت خود را بر سر وجدان خواب آلودشان فرود آورد.

آن‌ها فراموش کرده‌اند که تاریخ با بزرگ مردانی که راه خود را اشتباه پیموده‌اند چه کرده است و برایش تفاوتی نداشته که آن‌ها از چنسی بودند و چه قدرتی داشتند. وقتی تاریخ بیدار می‌شود دیگر مردمانی که یا خواب بوده‌اند یا ضعیف یا گسسته از همه‌چیز، بیدار می‌شوند، قدرت می‌گیرند و با تاریخ هم‌گام می‌شوند.

زمانی که تاریخ بیدار می‌شود پادشاهان سقوط می‌کنند، ناپلئون‌ها شکست می‌خورند، هیتلرها در آتش ویرانی‌ای که خود بپاکرده‌اند می‌سوزند. وقتی ژاندارک‌ها سوزانده می‌شوند وقتی مالکوم ایکس‌ها ترور می‌شوند وقتی ابومسلم ها در دام دسیسه می‌افتند، تاریخ بیدار می‌شود.

اما باز ایشان پند نمی‌گیرند و باز ایشان همانانند که را را اشتباه می‌پیمایند…

در تاریخ اگر مارتین لوتر کینگ هست، اگر ماهاتما گاندی هست، اگر نلسون ماندلا هست، ارنستو چه گوارا هم هست، جورج واشینگتون هم هست و روح الله خمینی هم هست. اگر بودند کسانی که حقوقشان را از راه‌های مسالمت آمیز مطالبه کردند و جایگاهشان را در تاریخ به عنوان رهبرانی آزاده ثبت کردند، بودند کسانی که راه آزادی را در اتحاد ملی دیدند و بودند کسانی که مردم را با خود همراه کردند و پایین کشیدند آن‌هایی را که مردم نمی‌خواستند و راهشان با راه ایشان یکی نبود و جایگاه خود را در تاریخ به عنوان رهبرانی آزاده ثبت کردند.

اما باز ایشان پند نمی‌گیرند و باز ایشان همانانند که را را اشتباه می‌پیمایند…

اگر در تاریخ بودند دیکتاتورهایی که خود را در مسیر آزادی و آزادگی مردم قرار دادند، در میانشان بودند آنان که راه مسالمت آمیز را پذیرفتند و کنار رفتند و بودند کسانی که تا آخرین لحظه دست از قصاوت و شقاوت برنداشتند و امر مردم را پذیرا نشدند تا اینکه مردم آن‌ها را از جایگاه بلند اقتدار به چاه عمیق زوال هل دادند.

اما باز ایشان پند نمی‌گیرند و باز ایشان همانانند که را را اشتباه می‌پیمایند…

تاریخ هرگز فراموش نمی‌کند و برایش مهم نیست که در گردش‌هایی که صورت می‌گیرد و در سیکل‌هایی که پیموده می‌شود این چه کسی است که راه را اشتباه می‌‌پیماید و برایش فرقی ندارد که چه ایدئولوژی و جریانی در پس و پیش حاکمان نابیناست، او سیلی سرد و سخت خود را بر صورت آن‌هایی فرود می‌آورد که جریان آب را خلاف شنا می‌کنند و برای پیمودن قله‌های اقتدار پای روی چه چیزهایی می‌گذارند و بالا می‌روند، انتهای مسیر ایشان تنها سقوط خواهد بود، اما سقوطی که بازگشتی ندارد، نجات بخشی ندارد.

پند گیرید از گذشتگان و بازگردید به راه مردم که اگر سد باشید سیل خروشان مردم در هم مشکند شما را، که اگر سنگ باشید جریان خسم آلود ملت راه خود را از میان‌تان باز خواهد کرد که اگر شب باشید نور امیدشان طلوع خواهد کرد و ظلمت نابیناییتان را از بین خواهد برد.

مردم فراموش نمی‌کنند اما می‌بخشند چرا که قله بخشندگی مردم از قله‌های اقتدار و نفاق و کینه به مراتب بلندتر است. فراموش نخواهند کرد سهراب‌ها و نداها و ترانه‌ها را اما می‌توانند بزرگوار باشند در راه آنان که به سمت ایشان باز می‌گردند.

Mad Wolf

سمفونی انهدام درونی من – دختری به‌نام کلوتیلد

•اوت 17, 2009 • نوشتن دیدگاه

28279C34-EA6F-49E3-BA16-560B33E3807F_w393_s

کلوتیلد ریس دختر جوانی از فرانسه است که از کودکی زبان فارسی را به خوبی می‌شناخته و برای شناخت بیشتر از ایران وارد دانشگاه شد. ریس که هرگز فکرش را نمی‌کرد روزی در دیاری که آن‌قدر به آن علاقه داشت و به مردمانش خدمت می‌کرد چنین رفتارهایی را ببیند، تحمل کند و برای فرار از آنچه که قبلا دوست می‌داشت مجبور باشد هر چه از وی می‌خواهند بی‌کم و کاست قبول نماید. وی 5 ماه پیش از بازداشتش به دعوت دانشگاه اصفهان برای تدریس زبان فرانسه بدانجا رفت.

اما می‌گویند اتهام کلوتیلد ریس جاسوسی و اقدام بر علیه امنیت ملی است. می‌گویند وی در «اغتشاشات» 25 و 27 خرداد شرکت داشته و به جمع‌آوری اخبار و عکس برداری از این به اصطلاح اغتشاشات پرداخته است.

این بانوی 23 ساله فرانسوی زمانی که اوضاع و احوال ایران را آشفته دیده است برای خارج شدن از ایران و بازگشت به وطنش اقدام نموده و ماموران جان بر کف و شوالیه‌های گم‌نام امام زمان ایشان را در یک اقدامی ضربتی در آستانه ورود به هواپیما دستگیر نموده و به ناکجا آباد منتقل کردند.

اینکه در این مدت چه بر وی گذشته تنها خدا عالم به آن است البته اگر طبق معمول خواب نبوده باشد و برای سرکشی به منظومه‌های دیگر سفر نکرده باشد. اصلا این موضوع که خداوند الان کجا هستند خود نیازمند ماه‌ها بحث و گفتگو است. اما عده‌ای بر این عقیده هستند که یا ایشان در یکی از این سلول‌های انفرادی زندان‌های زیرزمینی لباس شخصی‌ها گرفتار شده‌اند و عده‌ای بر این باورند که ایشان به دلیل کهولت سن و ناتوانی‌های جسمانی و شایدهم بیماری قلبی در بیمارستان سنت ماری در طبقه هفتم بهشت بستری باشند و کلا بارگاه الهی تعطیل باشد.

عده‌ای هم که کمی علمی‌تر به خدا اعتقاد دارند می‌گویند ایشان برای سرکشی به سیستم‌های دیگر عازم شده و چون سیارات و منظومه‌های زیادی در آنجا هستند چند هزار سالی طول می‌کشد تا دوباره نوبت زمین برسد و با این شرایط که پیش می‌رویم احتمالا وقتی ایشان برای سرکشی به زمین رسیده‌اند از کل این سیاره یکی دو هسته انگور و 4 تا تکه سنگ باقی مانده است…

بگذریم. اتهامات این بانوی فرانسوی اصولا بسیار جالب است، نه اینکه بگوییم سایرین اتهاماتشان جالب نیست ولی خوب وقتی که کیس بین المللی می‌شود اصولا جذابیت‌هایش هم بیشتر می‌شود چون حداقل طی این 30 سال و اندی ما کاملا با این مسایل آداپته شده‌ایم و عادت کرده‌ایم و زیاد تعجب نمی‌کنیم اگر فردا امام زمان را در بیست و سی ببینیم که به دست داشتن در این تلاش برای براندازی نرم در دادگاهی با حضور حاج آقا مرتضوی آن مرد بزرگ پست، آن ریش‌دار بی ریشه، آن شیر مرد پاکتی، آن تیز بین عینکی، آن ریز بین ته استکانی، ای‌تی‌سی، اعتراف می‌نمایند.

حال بگذارید به قسمت خنده دار ماجرا برسیم که همان اتهامات جذاب خانم ریس هستند. ایشان متهم به شرکت در اعتراضات مردمی 25 و 27 خرداد هستند و اینکه در این دو روز اقدام به تهیه فیلم، عکس و جمع‌آوری اخبار و اطلاعات مربوط به این حوادث پرداخته‌اند. تا جایی که حافظه بنده یاری می‌کند تنها در تهران بیش از دو میلیون نفر در خیابان‌ها بودند و همه در این اعتراضات شرکت داشته و به تهیه اخبار، اطلاعات، عکس و فیلم پرداختند. یادم می‌آید حتی جوانانی از میان جمعیت با شبکه تلوزیونی بی‌بی‌سی فارسی تماس گرفتند و SMS ها بود و Twit ها بود و  feed های بود که در تمام پایگا‌های اجتماعی قرار می‌گرفتند و فیلم‌ها بود که در سرویس‌های ویدیویی نظیر youtube قرار می‌گرفتند و همه و همه را مردم از میان جمعیت، از بالکن‌ها از پشت بام‌ها از پنجره‌ها تهیه کرده بودند و اگر قرار باشد کسانی را به این اتهام دادگاهی کرد و تحت شکنجه‌های روحی، روانی و جسمانی قرار داد حداقل نیمی از جمعیت کشور را باید دستگیر کرد.

کلوتیلد ریس بیچاره که از سرزمینی می‌آید که مردم گاهی پلیس را بخاطر عبور از خطوط نارنجی (قبل از خط قرمز که هیچ‌کس از آن نباید رد شود) مورد سرزنش قرار می‌دهند و پلیس تنها نظاره‌گر است و کوچکترین تعرضی به مردم نمی‌نماید، از سرزمینی می‌آید که مردم حتی در اعتراض به زیر گرفته شدن قورباغه‌ها توسط رانندگان روزها دست به تظاهرات می‌زنند و ساعت‌ها با پلاکارت‌هایشان این‌ور و آن‌ور تجمع می‌کنند، از دیاری می‌آید که انسانیت و حقوق انسانی قبل از هرچیزی اهمیت دارند و به غیر از چند استثنا موارد دیگری از پایمال شدن حقوق انسانی در آن دیار دیده نمی‌شود که البته آن‌هم بد است و ما مخالف آنیم ولی به هر حال با شرایط زندگی مردمان ما قابل قیاس نیست.

اگر بخواهیم این‌گونه حساب کنیم حتما اگر دستشان به ساختمان بی‌بی‌سی برسد آن‌را با یک حمله انتحاری منهدم می‌نمایند و اگر هم منهدم نشد انقدر انتحاری می‌روند به سمتش تا بالاخره بشود.

از این‌ها که بگذریم در دستان این جوان‌مردان دون صفت، این مردان نامرد، این مسلمانان دین فروخته، این انسان‌های خود فروخته، این شخصی جامگان بی هویت، این راست مردمان کژ اندیش جز برگی اعتراف که معلوم نیست در چه شرایطی از این دختر جوان که البت زیبا روی هم هست گرفته شده و ما می‌دانیم از آنچه بر ترانه موسوی گذشت این پاکان لجن مال شده، این بیداران وجدان خفته، این فرزندان چندین پدره چقدر به زیبایی حساسند و امیدوارم که آن مسایل برای کلوتیلد ریس پیش نیامده باشد اما می‌توان تصور کرد که ایشان از ظاهر رنگ پریده‌شان احوال و روزهای خوبی را قطعا سپری نکرده‌اند.

باری، برگه‌ای اعتراف که از لحظه بازداشت ایشان تا لحظه محاکمشان آماده بوده و فقط نیازمند یک امضا بوده هیچ چیز مشخص نمی‌شود و اصولا بدون مدرک و بدون سند و بدون شاهد بی‌طرف هیچ‌کس را به دادگاه نمی‌کشانند، بدون وکیل بدون ملاقات بدون هیچ حق ابتدایی یک زندانی، بدون حتی حکم قضایی…

باری چنین است، باری…

حال می‌گوییم بر فرض محال تمام این اتهامات صحیح است و بر فرض محال ماهم خر از بیخ بن و باور کردیم!!! چطور است که بناست جاسوسی که بر علیه امنیت ملی اقداماتی چنین بی‌رحمانه و مزدورانه انجام داده است از زندان بیرون بیاید و برگردد به خانه و کاشانه و به زندگی عادیش ادامه دهد؟ مگر اقدام بر علیه امنیت ملی موستوجب اشد مجازات نیست؟

آیا مردم را بیل فرض کرده‌اید؟ آیا آنها را کودن می‌پندارید و فکر می‌کنید مردم با این سیاه بازی ها خر می‌شوند؟! حداقل یکی را که میزان آی‌کیویش از 25 بیشتر است را بگذارید آنجا کمی قبل از نوشتن سناریوهای شما روی آنها فکر کند. این چه بازی‌ایست که در پیش گرفته‌اید؟ الگو برداری از روس‌ها که خود رسوای جهانیانند تازه نه حتی به همان کیفیت و کمیت، بلکه به مراتب داغانتر و نابودتر و خنده‌دار تر از آنچه روس‌ها در روزگار جوانی پیاده کرده‌اند.

چه کسی را گول می‌زنید؟ مردم را یا خودتان را؟

بترسید از روزی که در آتش خشم مردم نه تنها خودتان بلکه دودمان هفت جد و آبادتان بسوزد. بترسید از روزی که در چنگال خشم و کینه مردم گرفتار شوید که آن‌روز هر اعترافی هم که بکنید و هر چیزی را هم که امضا کنید و جلوی هر تریبونی هم که بایستید نخواهید توانست از این گرداب زوال رهایی یابید.

فکر می‌کنید آنروز هرگز نیاید؟ من به شما تضمین می‌دهم اگر آنروز نزدیک نباشد، بالاخره می‌آید و سوراخ و این‌ور و آن‌ور هم نخواهید توانست خود را گم‌وگور کنید و به هر مملکتی هم که بگریزید آنجا در امان نخواهید بود چون جنایتکار جنگی محسوب خواهید شد و آنانی که حتی فکر می‌کردید صورتتان را هم ندیده‌اند در صحن دادگاهی عادل در گوشه‌ای از این دنیا حسابی خدمتتان خواهند رسید.

Mad Wolf

سمفونی مبارزات قانونی – پرده اول – قاونی که سی سال است نقض می‌شود!

•اوت 14, 2009 • نوشتن دیدگاه


cradleاز این رو که خسته شده‌ام هربار اسم این عبارت لعنتی یعنی «مبارزه قانونی و مدنی» را می‌شنوم و حال – گلاب به رویتان – بهم می‌خورد از اینکه همه همدیگر را بعداز این همه خونی که به ناحق ریخته شد هنوز به اعتراض در چهارچوب قانون اساسی دعوت می‌کنند ترجیح دادم قبل از پرداختن به آن مطلب قبلی به گرده‌ای جدید بپردازم که شاید عده‌ای را کمی تکان بدهد و به فکر فرو ببرد.

سوالاتی را مطرح میکنم که دوست دارم هرکس تمایل داشت دیدگاه خود را در پاسخ به آن مطرح کند.

سوال اول – ما در چهارچوب کدام قانون می‌بایست حرکت کنیم؟

سوال دوم – اگر منظور از قانون، قانون اساس جمهوری اسلامی است آیا جایز است از قانونی که بندهای مختلف آن 30 سال است که توسط خود نظام نقض می‌شوند اطاعت کرد؟

سوال سوم – با علم به این موضوع که تمام تجمعات مسالمت آمیز مردمی که با توجه به موارد درج شده در قانون اساسی حق مردم است و به شرایطی که به نظر ایشان ناعادلانه می‌دانند اجازه تجمعات و اعتراض گروهی داده شده و به‌دور از هرگونه خشونت بوده، با قصاوت و خشونت تمام سرکوب شده، عده‌ای را مجروح و راهی بیمارستان کرده و عده‌ای را راهی زندان نموده و تعدادی را که حتی هنوز آمار دقیقی از آن نیست به کام مرگ کشانده است، آیا راه قانونی دیگر پاسخ‌گوی بی‌عدالتی‌های موجود هست یا خیر؟

سوال چهارم – آیا جایی در قانون اساسی آمده است که نیروهای حکومتی می‌توانند بدون ایراد اتهام و یا بدون داشتن شاکی خصوص یا عمومی کسی را در بازداشت کنند؟

سوال پنجم – آیا در قانون اساسی آمده است که نیروهای حکومتی می‌توانند به تجمعات اعتراضی، اما مسالمت آمیز مردمی از بالای ساختمان‌ها با اسلحه‌های دوربرد به مردم بی‌دفاع شلیک کنند؟ آیا در همین راستا حتی اجازه شلیک گوله از اسلحه‌های کمری به این افراد داده شده است؟

سوال ششم – آیا در قانون اساسی آماده است که نیروهای حکومتی می‌توانند ب افراد بازداشت شده را با استفاده از انواع شکنجه‌های روحی، روانی و جسمانی برای گرفتن اقرار تحت فشار قرار دهند؟

سوال هفتم – آیا در همین قانون آمده است که که نیروهای حکومتی می‌توانند از ابتدایی‌ترین حقوق بازداشت شدگان که همانا داشتن حق وکیل است جلو گیری کنند؟

و اما سوال اصلی – ما چگونه می‌توانیم که حقوق خود را از مجرای قانونی پیگیری کنیم وقتی که قانون باکرگی خود را از دست داده و حتی دیگر کسی نیست تا از همین قانون مورد تجاوز قرار گرفته دفاع کند؟

از کدام قانون باید صحبت کرد زمانی که قانون جنگل حکم فرماست؟

زمانی که در جایی قانون جنگل حکم فرما می‌شود اصولا آن دسته‌ای که خود را قدرتمند می‌بینند بقیه دسته‌ها را می‌درند. این می‌شود که شیر توسط کفتار دریده می‌شود و عقاب در چنگال لاشخور اسیر می‌گردد و گرگ‌ها توسط شغال‌ها زمین‌گیر می‌شوند و ببرها از سگ‌های تازی حساب می‌برند.

این‌طور می‌شود که غورباقه خوراک پشه و مگس می‌شود و مرغ ماهی‌خوار طعمه ماهی و افعی در دام موش می‌افتد و گرگ غذای گوسفند می گردد.

قانون جنگل اساسا دسته‌های مختلف را مجبور به اطاعت و فرمانبری از دسته حاکم کرده و اگر دسته‌ای خلاف نظر دسته حاکم عمل کند به طعام دسته غالب تبدیل می‌شود و دیگر دسته‌ها باید خود سر موعد مقرر قربانی‌های خود را دو دستی تقدیم کنند.

در این شرایط یک ضرب المثل معروف برکه‌ای هست که می‌گوید: «وقتی شهر شلوغ شد، غورباقه هفت‌تیر کش می‌شود.»

خب همه این‌ها را گفتم تا به این موضوع برسم که ما در شرایط کنونی در بی‌قانونی مطلق قرار داریم و وقتی که قانونی برای استناد و پناه‌جویی وجود ندارد اصولا صحبت از راه‌های قانونی خود به خود احمقانه جلوه خواهد کرد.

ما زمانی به قانون احترام می‌گذاریم که قانون خود به خویش احترام گذارد. اما وقتی که قانون به‌جای حفاظت از حقوق مردم به چماغی برای از پای درآوردن ایشان می‌شود، نه احترامی دارد و نه حرکت به سمت آن تاثیری خواهد گذاشت.

به عبارت دیگر وقتی مجریان قانون با استناد به قانون در مقابل مردم صف آرایی می‌کنند و از قانون برای سرکوب مردم استفاده می‌کنند خود به خود دیگر قانونی برای اطاعت و حفظ چهارچوب‌ها باقی نمی‌ماند.

پس به صورت خودکار زمانی که به تجمعات ما حمله می‌شود ما مجاز خواهیم بود که برای دفاع از خود و بقا تلاش کنیم. فراموش نکنید که ما تا به حال تمامی قوانین فیزیک را زیر سوال بردیم. در فیزیک به ما می‌گویند که هر عملی را عکس‌العملی با همان شدت در خلاف جهت خواهد بود. اما ما تا به این لحظه کتک خورده‌ایم، گلوله خورده‌ایم، زخمی داده‌ایم کشته داده‌ایم، اسیر داده‌ایم و هیچ عکس العملی با همان شدت و در خلاف جهت نداشته‌ایم.

زمان مبارزات مسالمت آمیز و در چهارچوب قانون سرآمده و حال باید شرایط را به‌گونه‌ای برای متجاوزین به حقوق مردم تنگ کرد که آن‌ها از ترس جانشان هم که شده دیگر نتوانند با همان قدرت ادامه دهند.

تا بدین لحظه خون‌ها را ما داده‌ایم، اما به محض اینکه آنها شروع به خون دادن نمایند ورق به سمت حرکت و جنبش مردم باز خواهد گشت. این می‌تواند خطرناک باشد، اما شرایط ما همین لحظه هم خطرناک است و بگذارید چند وقت دیگر اعدام‌های دسته‌جمعی مبارزین آغاز شود آن زمان خواهید فهمید که راه بازگشتی وجود نخواهد داشت ولی برای آن‌ها که رفته‌اند قطعا دیر خواهد بود…

سمفونی انقلاب مخملی یا بازی با شعور مردم – پرده اول – وقتی شعور مردم را در حد هویج هم نمی‌شمارند!

•اوت 9, 2009 • نوشتن دیدگاه

v3g2vs

خب هر آنچه که در این باب گفتنی است، بزرگان قبلا گفته‌اند اما با اینکه تکرار در زندگی روزمره ما ایرانی‌ها کسالت‌بار شده است، بازهم به تکرار نکاتی می‌پردازم که گفتن چندباره آن هم می‌تواند مفید باشد و همین‌طور مقادیری از تحلیل ها و مشاهدات خود را نیز در آن دخیل کرده‌ام تا باعث شود کمی با دیگر نظریات فرق داشته باشد.

وقتی پرده‌ها افتادند

بله آقا، وقتی پرده‌ها افتادند دیگر قایم کردن چیزها سخت می‌شود مگر آنکه آقایان بخواهند همه‌چیز را در شرتشان قایم کنند که خوب گندش از این پاچه و آن پاچه بالاخره خواه-ناخواه بیرون می‌ریزد، آن هم با این شورت‌های مامان‌دوز و شاید هم بابادوز که رهبر فرزانه به کمک سوگولی باباش برای این عمال دوخته است.

بازگردیم به همان پرده که افتاده است. اصولا مراد از این پرده همان آبروی نصفه و نمیه‌ای بود که به لطف اصلاح طلبان و امثال سید محمد خاتمی و شیخ مهدی کروبی برای این نظام باقی مانده بود، نظامی که آبروی هرچند اندک خود را به‌جای آنکه دو دستی بچسبد که با تنه‌ها و طعنه‌های دیگران نریزد، خود ریخت و بر باد داد.

آبرویی که اصلاح طلبان سعی داشتن به اسلامی باز گردانند که مردم را سی سال رنجانده بود، شاعر می‌فرمایند؛

«بسی رنج بردم در این سال سی               که رنج برده باشم فقط، مرسی»

شاید این واقعا تقصیر خود اسلام نبود اما هرچه بود مردم اسم آن را همه‌جا می‌شنیدند و صورت آن‌را در چهره ولی فقیه‌شان می‌دیدند، ولی فقیهی که خود شاید ناخواسته در مسیری قدم برمی‌دارد که به هر حال بازگشتی از آن نیست.

آن‌چه از ناخواسته بودن افعال می‌گویم این نیست که او در این جریان کاره‌ای نبوده، بلکه بوده ولی می‌توانست راه درست را برگزیند که نتوانست چون او در مسیر سه-چهار جریان قرار داشت که خواه نا خواه یکی از آن‌ها ایشان را باخود می‌برد.

  1. 1. جریان اول: جریان اصول‌گرایان

جریان اصول‌گرایان یا همان جریانی اصلی که بر مسند آن خود مقام معظم نشسته بود و مدت‌های طولانی بود که از زور افتاده بود و ریپ می‌زد ولی با این حال حرکت می‌کرد.

در این جریان رهبر که خود متفکر و سردم‌دار آن بود، زورها یواش یواش رو به کاهش بود و روزی آمد که احساس می‌شد اطراف ایشان را افرادی گرفته‌اند که یا تاریخ مصرف و برش سیاسی و اجتماعی‌شان تمام شده است و یا بزودی تمام می‌شود. چه بسا برخی از آنان در زمان نوشتن این مطلب منقضی شده باشند.

  1. 2. جریان دوم: مردم

اصولا مردم مدت‌ها بود که از جریان افتاده بودند و گاه با یکی دو طوفان که صدای خوبی می‌داد به تلاتم می‌افتادند و به صحنه وارد می‌شدند. جریان‌های مردم به دلیل سیاست‌های تفرقه افکنی که حاکم بر اجتماع ایران زمین بود به دلیل تضاد بیش از حد در خط فکری و عقیدتی و همچنین جو بی اعتمادی به یکدیگر خود به خود هم‌دیگر را خنثی می‌کردند و در این میان هرجا که احساس می‌شد طبقه‌ای به‌وجود می‌آید که به هر طریقی دارد این تلاتم درونی را به سمت و سویی هدایت می‌کند که این دریاچه بزرگ به جریانی تبدیل شود جلوی آن با هر روش ممکن گرفته شد. پس مردم خنثی ماندند.

  1. 3. جریان سوم: اصلاح طلبان

شاید بتوان گفت این قدرتمندترین جریان قانونی سیاسی کشور در 15 سال دوم عمر حکومت جمهوری اسلامی بود که حتی توانایی‌های زیادی در همراه سازی بخشی از جریان دوم شده بود. این قدرت از آنجا می‌آمد که اکثریت قریب به اتفاق چهره‌های تشکیل دهنده آن‌را کسانی تشکیل می‌داند که به قولی سرمایه نظام تلقی می‌شدند، هم‌چنین کار تشکیلاتی و زیرسازی‌های انجام شده باعث شده بود که این جریان سازمان‌یافته و سریع‌تر از سایر جریان‌ها پیش‌روی داشته باشد. در این جریان سعی شد جایی برای همه اقشار جامعه در نظر گرفته شود، راضی و ناراضی، انقلابی و ضد انقلابی، خودی و غیر خودی، مسلمان و اقلیت، زن و مرد، پیر و جوان، راست و چپ و … این گستره باعث شد جریان اصلاح طلب به محبوبیتی برسد که که هیچ جریان دیگری نداشت. خواسته‌های به حق مردم از تریبون‌های این جریان به گوش دنیا رسید و در دوره طلایی عصر خود یعنی 8 سال ریاست جمهوری سید محمد خاتمی تلاش بسیاری شد تا فضای تنگ و تاریک سیاسی و اجتماعی کشور چه در بعد جهانی چه در بعد داخلی بازتر شود و موفق هم بود گرچه این موفقیت هنوز با ابعاد ایده‌آل و خواسته‌های حقیقی و حقوقی مردم فاصله زیادی داشت اما قابل لمس بود و خیلی‌ها آن را لمس کردند و خیلی‌ها هم وقتی که این فضا در دوره چهارساله محمود احمدی‌نژاد به خفقان عمومی تبدیل شد فهمیدند که چقدر تفاوت ایجاد شده است.

  1. 4. جریان چهارم: افراطیون

اصولا چه شد که جریان افراطی یک مرتبه سر از برف درآورد خود موضوعی قابل بحث و تامل است. اما برداشت‌های من این است که در دوره ریاست جمهوری سید محمد خاتمی این جریان که می‌توان گفت خطرناک‌ترین جریان سیاسی کشور بوده و هست خود را در خطر می‌دید. اختاپوش یا هشت‌پای خودمان شکارچی غریبی است. این جانور دریایی که مثال خوبی برای این جریان است شکارچی جالبی است او زمانی که در کمین می‌نشیند خود را به رنگ و شکل هرچیزی در زیر آب می‌تواند در بی‌آورد. هرچیزی که فکر می‌کنید دوبرابر غیرقابل تصورتر کارهایی است که این جانور انجام می‌دهد، چه برای شکار و چه برای فرار از شکار شدن. این جریان دقیقا در دوره طلایی اصلاحات خود را به رنگ محیط درآورد و زیرزمینی حرکت کرد از طرفی جریان اصول‌گرا که مدت‌ها بود از چشم اکثریت جامعه دور مانده بود و اگر رهبرشان بر مسند قدرت تکیه نزده بود مدت‌ها پیش از صحنه روزگار محو شده بودند از زاویه نشینی و تماشای از دست دادن تدریجی قدرت خسته شده بودند و این احساس خطر باعث شد که به جریان افراطیون نزدیک شوند. یک ضرب المثل قدیمی هست که می‌گه دشمن دشمن من دوست من خواهد بود.

این باعث شد که این دوجریان همگام شوند و برای هم‌دیگر زیرزیرکی نوشابه باز کنند و کار همدیگر را پیش ببرند به‌خصوص اینکه این دو جریان باهم صاحب تمام قدرت‌های نظامی، شبه نظامی و نیمی از قدرت سیاسی کشور بودند.

قدرت و نفوذ افراطیون و در کنار محبوبیت اصول‌گرایان در پایگاه‌های دولتی و جریان‌های مردمی که به این توده نزدیک بودند باعث شد تا در دوره سید محمد خاتمی این‌بار ایشان گوی سبقت را ربوده و با سرعت در تمام بدنه نظام رخنه کرده و در راس امور قرار گیرند.

وقتی پرده‌ها افتادند 2

آری، در همین زمان که اوضاع بر وفق مراد اتحاد اصول‌گرایان و افراطیون پیش می‌رفت، جریان اصلاحات که به واسطه تبلیغات منفی هدف‌دار جریان رقیب بر علیه چهره‌های شناخته شده جریان اصلاحات خود را آچمز (یک حالت از مات شدن در بازی شطرنج که هرکاری بکنی یکی هست که رژیم طاغوتیت رو سرنگون کنه) می‌دید در انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری تمام چهره‌های شاخص خود را جلوفرستاد با این تفکر که می‌تواند جریان رقیب را خنثی نماید، این سیاست تا حدودی موفق بود اما جریان رقیب که حال حمایت بی دریغ ولی امر مسلمین جهان را نیز پشت خود می‌دید توانست از یک حماقت کوچک سو استفاده نماید و خود را به دور دوم بچپاند.

اگر داستان این حماقت را نمی‌دانید باید بگویم که این یکی از جالب‌ترین و هیجان انگیزترین داستان‌های احمقانه‌ایست که تابحال شنیده‌اید. قبل از اعلام نتایج و همان خواب معروف شیخ اصلاحات که به «بازگشت اصحاب کهف» یا «اصحاب کهف 2″ مشهور شد، شیخ مهدی کروبی در دور دوم بود، که به اتفاق آقای هاشمی رفسنجانی به عنوان نفر دوم می‌بایست خود را آماده می‌کرد. جریان اصلاح طلب و پیروان هاشمی که ایشان را در دور دوم بازنده می‌دیدند با خود انگاشتند که به هر حال در دور دوم کروبی برنده خواهد بود، پس با یک جابجایی کوچک قسمتی از آرای کروبی را به روی آرا هاشمی ریختند در این شرایط که حتی روح ننجونه شیخ مهدی از آن بی‌خبر بود جریان متحدین توانستند که با کمی جابجایی محمود احمدی‌نژاد را وارد مرحله بعدی کنند مرحله‌ای که پیشاپیش شرایط برد در آن مهیا بود با تبلیغات منفی‌ای که مدت‌ها بر علیه وی و خانواده وی انجام گرفته بود، همان تبلغاتی که هاشمی را از کرسی مجلس دورکرد و همان تبلیغات اینجا به کمک احمدی‌نژاد آمد و تبلیغات خود احمدی‌نژاد که وعده‌های دلفریب زیادی می‌داد باعث شد که خیلی‌ها برای اینکه تنها هاشمی رفسنجانی به اریکه قدرت باز نگردد به احمدی‌نژاد رای دهند و در این حال باز آنهایی که مانند من مدت‌ها پیش اعتماد خود را به این نظام از کف داده بودند کماکان در تحریم انتخابات باشند و پا به عرضه نگذارند.

بله طبق پیش‌بینی‌هایی که بنده یادمه در همان دوران با دوستان داشتیم و همان روزها ایشان را که برای رای نیاوردن هاشمی به این روزها بیم می‌دادم و ایشان گوش نداده و مرا به بدبینی متهم می‌نمودند، شرایط در چهارسال ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد به سرعت به سمت منفی افول کرد و البته تمام تلاش‌هایی که در 8 سال بله 8 سال دوران ریاست جمهوری خاتمی برای ارتقا سطح روابط سیاسی در عرصه بین المللی و برقراری ارتباط با مردم و احقاق حقوق اجتماعی و مدنی از دست رفته ایشان شده بود به یک باره از بین رفت، نیست و نابود شد و حتی دیگر خاطرات خوب آن دوران را بخاطر هم نداریم.

خشم مردم از شرایط آن دوره و نادیده گرفته شدن حقوق ایشان و تماشای گونی‌های سیب زمینی و تراول چک‌های پرنده در سفرهای استانی رییس جمهور از یک سو و سقوط جایگاه بین المللی و وقار و آبروی سیاسی از سوی دیگر باعث شد تا این‌بار اصلاح طلبان برنامه‌های خود را تا آخرین لحظه فاش نکنند.

در سمت دیگر شیخ اصلاحات که خود را تنها و زخم خورده از دوست و دشمن می‌دید سناریوهای زیادی را در ذهن عبور داد و حتی تصمیماتی هم گرفت که بعضی از آن‌ها در واقع می‌توان گفت نقطه عطفی در تاریخ سیاسی کشور بود و مهم‌ترین این تصمیمات تشکیل حزب اعتماد ملی بود که این بار اگرچه مهدی کروبی پرچمدار و دبیرکل آن بود اما دیگر صحبت از یک فرد در کار نبود و اولین حرکت تیمی سیاسی کشور شکل گرفت آن هم در روزهایی که تبلیغات منفی همان جریان معلوم الحال در همه‌جا پخش می‌کرد که در ایران کار تشکیلاتی و تیمی نتیجه بخش نبوده و نخواهد بود.

با این حال حزب اعتماد ملی که چهارسال تلاش کرد و در راستای احقاق حقوق مردم زحمت کشید با این‌که از جریان اصلاحات خاتمی و هاشمی فاصله گرفته ود، همان منش و مردم داری و مردم‌مداری را درپیش گرفت و به صحنه وارد شد.

در این حال جریان اصلی اصلاحات که این بار تا آخرین لحظه صبر کرد و به یک‌باره مهندس میرحسین موسوی را معرفی کرد و حتی خاتمی، محبوب‌ترین چهره سیاسی کشور که هنوز نفس می‌کشد از وی اعلام پشتیبانی نمود توانست با یکی از برجسته‌ترین کمپین‌های تبلیغاتی به سرعت در دل عموم مردم، چه آن‌هایی که اعتماد خود را از دست داده بودند و چه آن‌هایی که اعتماد داشتند اما نه به دولت احمدی‌نژاد و چه حامیان اصلاحات همه باهم جمع شدند تا یک نه بسیار بزرگ بر سر احمدی‌نژاد که نمایانگر جریان متحدین بود فرود آورند.

وقتی جریان اتحاد اصولگرایان و افراطیون دچار شکاف شد

نمی‌دانم که چقدر می‌دانید که حال و احوال ولی امر مسلمین چندان مساعد نیست، این را من نمی‌گویم و از نزدیکان ایشان (لزوما پسر خالش نه، کسانی که به برخی امور ایشان اشراف دارند) نقل قول می‌کنم که سرطان آقا وارد مرحله جدیدی شده است و اگر در دو سه ماه آینده شاید کمی بیشتر شاید کمی کمتر شنیدید که ایشان به حضرت امام (ره) ملحق شدند اصلا تعجب نکنید.

بگذریم دارودسته‌های پشت احمدی‌نژاد که لااقل مصباح یزدی که به پروفسور کروکودیل شهره هستند از کلفت‌ترین آنها می‌باشد و حال یا خود حکومت را می‌خواهد یا برای کسی دست و پا می‌زند نمی‌دانم، خواهان پیمودن خط امام نیستند، خواهان برقراری عدالت و آزادی اجتماعی هم نیستند. این‌ها خواهان پیاده کردن حکومتی هستند که جمهوریت در آن مفهومی ندارد و خواهان پیاده سازی حکومت اسلامی هستند. آیا اینکه اساسا ایا این‌ها به اسلام محمد (ص) معتقدند یا خیر من نمی‌دانم، اما چیزی که ایشان می‌خواهند بیشتر شبیه حکومتی است که در افغانستان شکست خورد و بالاخره یکی می‌آید و سرنگونش می‌کند اگر مردم نکنند پیشتر.

بگذریم، آن‌ها شرایط را به‌گونه‌ای می‌بینند که رهبر بار سفر بسته و امروز و فردا رفتنی است. و کسی که در آن زمان در راس امور باشد شرایطش برای زیرسازی و معماری نشاندن جانشین وی بسیار مهیا است. از این رو این‌ها حتی رهبر را هم دور زدند و بعد از تسخیر تمام پست‌ها و مقام‌های دولتی از بخش‌دار یک ناحیه کوچک در زیر پونز تا پست‌های حساس حکومتی افراد مورد اعتماد خود را بر تخت نشاندند.

معلوم هم نیست چه چیزی از رهبر معظم دارند که ایشان در ماه‌های پایانی زندگی خود این‌چنین به دست و پا افتاده و حتی حاضر است همه چیز حتی جسم ناقص و جان نهیفش را (به فرموده خودشان در نمازجمعه معروف) در این راه هزینه کند…

دنباله متن را شاید آخر هفته و شاید روزی در هفته آتی قرار بدهم

مسیرهایی راهپیمایی بزرگ 5شنبه

•ژوئیه 26, 2009 • ۱ دیدگاه

به نام خدا
درود
8 مرداد چهلم شهدای سی ام خرداد از جمله نداآقاسلطان، سهراب اعرابی، ترانه موسوی و … است ، این راهپیمایی ساعت 6 بعد از ظهر در مکان های زیر انجام می شود، ضمنا همانروز ساعت یازده ظهر در بهشت زهرا بر مزار ندا آقاسلطان (قطعه 257) و سایر شهدا گرد هم خواهیم آمد و از آنجا برای تسلیت گویی به منزل شهید اشکان سهرابی خواهیم رفت . آدرس خیابان هاشمی – بین خوش و رودکی – کوچه مقدم – کوچه قنبر نژاد – پلاک 2

14123853
تهران :
1- میدان ونک (آلترناتیو اول میدان سرو – آلترناتیو دوم پارک وی)
2- میدان محسنی ( آلترناتیو اول بولوار کاوه – آلترناتیو دوم میدان هروی )
3- میدان هفت حوض ( آلترناتیو اول فلکه سوم تهرانپارس – آلترناتیو دوم فلکه اول تهرانپارس)
4- میدان فاطمی ( آلترناتیو اول میدان هفت تیر – آلترناتیو دوم میدان فردوسی )
5- پل گیشا ( آلترناتیو اول فلکه صادقیه – آلترناتیو دوم میدان انقلاب )

شیراز : فلکه گاز (آلترناتیو اول بلوار ارم – آلترناتیو دوم فلکه نمازی )
مشهد : پارک ملت (آلترناتیو اول بلوار سجاد – آلترناتیو دوم فلکه احمد آباد)
اصفهان : سی و سه پل (آلترناتیو اول چهارراه نظر – آلترناتیو دوم میدان فیض)
تبریز : چهارراه آبرسان (آلترناتیو اول میدان دانشسرا – آبترناتیو دوم میدان قونقا )
گرگان : خیابان شالیکوبی ( آلترناتیو بلوار ناهارخوران )
اهواز : چهارراه نادری (آلترناتیو اول زیتون کارمندی – آلترناتیو دوم فلکه سوم کیانپارس)
ارومیه : میدان مرکزی (آلترناتیو خیابان خیام )
یزد : چهارراه دولت آباد (آلترناتیو میدان امیرچخماق)
بندرعباس : مقابل مجتمع ستاره جنوب (آلترناتیو میدان ولیعصر)
رشت : سه راه حاجی آباد (آلترناتیو اول پارک شهر ، آلترناتیو دوم میدان لاکانی)
بوشهر : میدان امام (آلترناتیو خیابان مطهری)
اراک : میدان باغ ملی (آلترناتیو دروازه تهران)
کرمانشاه : میدان جوانشیر (آلترناتیو چهارراه جوانشیر)
قم : میدان سعیدی (آلترناتیو میدان مطهری)
قزوین : میدان آزادی (آلترناتیو میدان عارف قزوینی)
اردبیل : چهارراه امام (آلترناتیو میدان آزادی)
همدان : میدان امام (آلترناتیو میدان بوعلی)
ایلام : میدان امام (آلترناتیو چهارراه جمهوری)
کرمان : میدان آزادی (آلترناتیو میدان باغ ملی)
خرم آباد : میدانآزادی (آلترناتیو پارک شریعتی)
سنندج : میدان اقبال ( آلترناتیو پارک استقلال)
بیرجند : میدان دوم رحیم آباد (آلترناتیو میدان اول)
بجنورد : روبروی مجتمع ارم (آلترناتیو چهارراه مخابرات)
ساری : سه راه قارن (آلترناتیو فلکه ساعت)
سمنان : میدان معلم (آلترناتیو میدان مطهری)
یاسوج : میدان هفت تیر (آلترناتیو پارک چمران)
زاهدان : پاساژ قائم (آلترناتیو میدان آزادی)
زنجان : سبزه میدان (آلترناتیو حسینیه اعظم)
_______________
لطفا در راهپیمایی شرکت کرده و حتما به شدت اطلاع رسانی کنید. به امید یک راهپیمایی میلیونی دیگر. حتما اطلاع رسانی کنید. مخصوصا در شهرستان ها، چون وقتی شهرستان ها خبری نباشه نیرو های اون ها میرن تهران و اون جا نیروهاشون زیاد می شه. فرسایش این نیرو ها از این طریق کمک بزرگی به جنبش است. باز هم می گم اگه خودتون حضور پیدا نمی کنید پس حداقل اطلاع رسانی بکنید. حتی از یک نفر هم دریغ نکنید.
__________________
توجه توجه : بنا بر اخبار تائید شده، مراسم ختم محسن روح المینی امروز یکشنبه ساعت 4 در مسجد بلال (مسجد صدا و سیما !) با حضور موسوی و کروبی برگزار می شود. با توجه به اینکه این مراسم اولین ختم «عمومی و بدون منع قانونی» یکی از شهداست، حضور سبز ها موجب قوت قلب خانواده این شهید و دیگر شهدا و نشانه همبستگی ما خواهد بود. در این فرصت کم رسانه شمائید!
به امید سقوط کودتاگر ها

گرگ سپید پای در بند

وینبلید دارکفیلد

سمفونی روزگار غریب – پرده اول – اعتماد ملی را فدا کردیم

•ژوئن 9, 2009 • ۱ دیدگاه

باتشکر از دوست عزیزم ک.ک.

روزگار غریبی است. چه بسیار این سال ها که در مذمت پوپولیسم قصه سرایی کردیم و افسوس که آن همه حرف و حدیث گویی هیچ هم نصیب مان نکرد که ما همه ی مدعیان در سخن، در عمل به سان عالم بی عمل، امروز آنچنان بر تنور پوپولیسم میدمیم که گویی در نگاه ما دموکراسی را نسبتی با چنین تنوری هست. چه بسیار که در عصر اصلاحات، بزرگان ما در مذمت پوپولیسم سخن گفتند و فریاد برآوردند که اسب پوپولیسم اگرچه شاید باری ما را به مقصد برساند اما این اسب، وفا ندارد. درس ها و سخن ها اما گویی که همگی حرف و باد هوا بودند و مردان سیاست را نسبتی با چنین آموزه هایی نیست. گویی که ما ندیدیم اسب چموش پوپولیسم در پایان هشت سالگی اصلاحات، محمود احمدی نژاد را برای خود پیدا کرد و این بار او هادی اش شد؛ و چه سخت و تلخ است که میبینیم شاگردان بازیگوش مکتب اصلاح طلبی همچنان چشم دوخته به یک قدمی، در مقابله پوپولیسم، خود بر تنور پوپولیسم می دمند و دمی به نتایج این سود جستن نمی اندیشند. چه طنز غریبی است به نام اصلاح طلبی، عقلانیت و پاسخگویی را منکوب کردن و اسب پوپولیسم را زین کردن و شعر را جای تجربه و شعار را جای برنامه جا زدن. ای عجب که اکنون سرنوشت پوپولیست ترین پیشوایان (همچون موسولینی و هیتلر) را پیش روی داشته باشیم و بسی دیده باشیم آنکه خود را مردمی می نماید، روزی نیز طعمه خشم مردم خواهد شد و با این حال دوراندیشی را ترجیح ندهیم.

روزگار غریبی است. مهدی کروبی، شیخ کم مدعای اصلاحات دست نیاز به سوی مشاوران دراز می کند و برخی اما این مشورت پذیری را نشانه کم مایگی شیخ می خوانند. چه شیرین گفته بود آن روحانی نواندیش که شیخ مهدی کروبی دچار «جهل ساده» است و می داند که نمی داند و از این رو خود را محتاج مشاور می داند؛ وای اما از آنکه دچار «جهل مرکب» است و نمی داند اما گمان می کند که می داند و از این رو خود را محتاج هیچ مشاوری نیز نمی داند. ای عجب اگر ما «جهل مرکب» را بر «جهل ساده» ترجیح دهیم و در این صورت آیا ما خود نیز در شمار مبتلایان به «جهل مرکب» به حساب نمی آییم؟ به راستی که گناه شیخ چیست و چه باید گفت که امروز مشورت پذیری و جمعی حرکت کردن نشانه ای از کم مایگی شده است و تقلید از رای کسی که همگان را مقلد خود در علم سیاست و مدیریت می داند، و هیچ رایی بر خلاف رای شخصی خود را بر نمی تابد، نشان پرمایگی شده است. ای دریغ از چراغ اصلاحات که همی گرد شهر باید چرخید و در این منازعه اثری از گمشده ای به نام «منطق» باید جست.

روزگار غریبی است. از اصلاحات جز پوستینی باقی نمانده است و شیخ مهدی کروبی را نکوهش می کنند که در این عصر بی وفایی، چرا حافظ مرده ریگ اصلاحات شده است. می گویند مهدی کروبی سخنانی می گوید که از زبان او پذیرفتنی نیست ولی در زمانه لالی و کوری عمومی مدعیان، چه جای خرده گرفتن از شیخی است که نگذاشته است تا بیرق اصلاح طلبی بر زمین بماند و آبروی اصلاحات شده است. این تقدیر شیخ مهدی کروبی بوده است که عده ای از نافرمانی مدنی سخن بگویند و او اما پدر نافرمانی مدنی (در ماجرای لقمانیان) باشد؛ عده ای از حقوق شهروندی سخن بسرایند و او اما در دفاع از حقوق شهروندان (زندانیان و محبوسین) پدری کند؛ و امروز نیز در عصر بی پدری اصلاحات ایرانی و در زمانه ای که از اصلاحات جز نامی برای نانی باقی نمانده است، او شرف اصلاح طلبی ایرانی باشد. چه کسی است که فیلم تبلیغاتی شیخ مهدی کروبی را دیده باشد و انگشت حیرت بر دهان تعجب فرو نکرده باشد. شیخ مهدی کروبی و یارانش در عصر حضیض اصلاحات، سخنانی را از سیمای جمهوری اسلامی ایران فریاد زدند که در زمانه اوج اصلاحات نیز هیچگاه به صدا و سیما راه نیافت و یکی از آنها را نیز از آن بلندگو نشنیدیم. و چه طنز عجیبی است که شیخ را به خاطر همه اینها نکوهش می کنند و «شیخ ساده لوح» می خوانندش اگرچه در خصوص «مشایخ ساده لوح» تاریخ نیز داوری خواهد کرد.

روزگار غریبی است. حامیان شیخ مهدی کروبی متهم به صفت تخریب اند و اما به بازی گرفتن احساسات و تخریب اعتماد مردم آنچنان سکه رایج شده است که نباید و نمیتوان سخنی در اعتراض به این تخریب احساسات، بر زبان آورد. دهانت را می بویند تا مبادا گفته باشی که برنامه داشتن بر شعار محوری ترجیح دارد و جمعی عمل کردن بهتر از فردی تصمیم گرفتن است. دهانت را می بویند تا مبادا گفته باشی که ابهام ها را پاسخی باید و مباد که از پاسخگویی سخنی گفته باشی. گویی که عرصه انتخابات، عرصه نقد و مباحثه نیست و چه باید گفت که «تخریب» اسم مستعار همان نقد و بحثی است که زمانی نه چندان دور اساس اصلاح طلبی می خواندیمش. چه بسیار تاریکخانه ها که به همت ما روشن شد و اکنون اما به دنبال حرکت با چراغ خاموش، از هرگونه روشنگری بیزاریم.

روزگار غریبی است. شعار ما بود که دایره خودی ها را گسترده تر و سفره نظام را پهن تر باید کرد؛ امروز اما نشسته در نهان خانه و جلسات محفلی، همصدا با کیهان نشینان می گویند که خیل براندازان اند که شیخ را احاطه کرده اند؛ و بدینسان از اردوگاه اصلاح طلبی، پیام حذف است که مخابره می شود؛ و در چنین زمانه ای چرا یاد نکنیم از هانا آرنت که وقتی غربت بنیامین را به یاد می آورد و «آخرین نگاه مردی از پا افتاده و تنها را که به گونه ای باور نکردنی نوشته اش سرشار از امید بود»، شعری سرود، چنین آشنا با امروز ما:
«می آید باز تاریکی/از جانب ستارگان می رسد شب/ تا دست های مشتاق مان را رها کنیم/ در نزدیکی، در فاصله./خردک صدایی است نرم، از دل تاریکی/کوچک مایه ای است کهن:/رها کنیم راه را/گروه را./صدا دور، اندوه نزدیک:/آنک صدا، وینک مردگان/پیامبران مان/سوارانی راهنمای مان به خواب.»

دانشگاه قبرستان نیست

•مارس 3, 2009 • نوشتن دیدگاه

اطلاعیه وبلاگ نویسان در دفاع از جنبش دانشجوئی

دانشگاه قبرستان نیست
اعتراض وبلاگ نویسان ایران و افغانستان به سرکوب گسترده دانشجویان
طبق اخباری که همه درجریان آن هستید درچند روز گذشته عوامل سرکوب و اختناق جمهوری اسلامی به بهانه دفن کشته شدگان جنگ در دانشگاه یورش گسترده ای را به دانشجویان مبارز در دانشگاه امیرکبیر شروع کرده اند و روز به روز حلقه محاصر ه خود را تنگ تر می کنند .
دانشجویان با شجاعت تمام دراین مدت از این حقیقت که دانشگاه به مثابه کانون علم و هنرو شادی وزندگی و آبادانی و سرسبزی باید پاک از خرافات و دست اندازیهای ارتجاع مذهبی و مستقل از منافع سخیف قدرتمندان باشد دفاع کرده اند و بدون شک هیچگاه از حق مسلم شان که آزادی و استقلال دانشگاه از مراکز قدرت است کوتاه نخواهند آمد .
درجریان درگیریهای داخل دانشگاه و حمله چماقداران حکومتی و بسیجی ها همانطور که درفیلم ها و عکس ها ی تظاهرات دانشجویان دیده میشود ، شمارزیادی از دانشجویان مورد ضرب و جرح قرار گرفتند ودراولین روز بیش از هفتاد تن از آنها از جمله 30 دختر دانشجو دستگیر شدند .
طبق گزارش خبرنامه امیرکبیر ، ارگان خبری دانشگاه امیرکبیر تعدادی از آنها با قید ضمانت آزاد شدند و لی هنوز سرنوشت 8 نفر به نام های مهدی مشایخی، عباس حکیم زاده، نریمان مصطفوی، مجید توکلی، احمد قصابان، حسین ترکاشوند، اسماعیل سلمانپور، کوروش دانشیار در زندان اوین دربند می باشند و اطلاعی از زمان آزاد شدن آنها ارائه نشده است.
دراین شرایط که دانشجویان قهرمان با همه قوای خود درجهت شکستن سد سانسور و اختناق و برقراری دموکراسی و آزادی با بیشترین تلاش ها و فداکاریها درحال مبارزه با جهل و خرافه و ارتجاع هستند . ما بلاگ نویسان ار حرکت سرفرازانه دانشجویان دلاور دانشگاه امیرکبیر و دیگر دانشگاه های بپا خاسته حمایت کرده ، خود را درمبارزه برحق آنها سهیم دانسته، خواستار آزادی بدون قید و شرط همه دانشجویان دستگیر شده و خروج چماقداران و عوامل سرکوب از دانشگاه هستیم . دفن کشته شدگان جنگ را در صحن دانشگاه محکوم می کنیم و معتقدیم که این هیاهوی بسیار برای هیچ نه برای حرمت گذاشتن به کشته شدگان جبهه های جنگ بلکه برای توجیه سرکوب و اختناق و جنگ طلبی های ارتجاع حاکم است و سرپوش گذاشتن بربحران های رو به رشد اجتماعی و سیاسی و اقتصادی حکومت توتا لیتر موجود است . ما معتقدیم که دفن کشته ها در دانشگاه تنها برای کنترل بیشتر برروی دانشجویان و شکستن سد محکمی است که دانشجویان مبارز بر علیه قانون شکنی ، اختناق و فساد حاکمان دردانشگاه ایجاد کرده اند . ترس حکومتگران از رشد و بالندگی درخت تناور مقاومت دانشجویان است و درجهت نابودی این مقاومت به هر خس و خاشاکی چنگ میزنند. ما معتقدیم که همه کسانی که برای آزادی تلاش میکنند باید از جنبش دانشجویی حمایت نموده و به هر طریق ممکن اخبار مبارزات آنها را درداخل و خارج کشور منتشر کرده و نگذارند که نیروهای سرکوبگر در فضای سکوت این جنبش را به شکست بکشانند.
ما وبلاگ نویسان از مقاومت دلیرانه جنبش دانشجویی که پلی تکنیک را به نماد آزادی خواهی تبدیل کرده و پایه های حکومت مرتجعین را به لرزه در آورده است حمایت می کنیم و همگام با دانشجویان دلیر، خواهان آزادی فوری دانشجویان بازداشتی هستیم و از همه سازمان‌های حقوق بشری برای آزادی دانشجویان در بند کمک می طلبیم.
پ.ن: برای حمایت از این جنبش به این لــــیـــــنـــــکــــــــ مراجعه نمایید و آدرس بلاگ خود را در صورت تمایل در آنجا قرار دهید.
 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.